
با سلام خدمت همه ی دوستان
دو مطلب و یک ترجمه (ترجمه ی ترانه ی spanish train )
اول اینکه ...روز های جالبی بود...نمی دانم از کجا و از کدام حادثه بنویسم ... از ستاره های دنباله دار گرفته تا ممیزی همیشگی وزارت ارشاد و یا استفاده ی صلح آمیز از بمب هسته ای ! به یاد موسوی خویینی دبیر کل ادوار دفتر تحکیم که میافتم این جمله ی دکتر سروش که برای اعتصاب غذای گنجی نوشته بود در ذهنم مرور می شودکه "" گناه من و تو این بود که عدل علوی و عشق مولوی را از فقه فرسوده ی صفوی طلب کردیم "" کمی بعد از خودم می پرسم توی این دهکده ی جهانی ما کجای جهان ایستاده ایم ؟ این سوال آنقدر ساده است که مرا به یاد این گفته ی ژان فرانسوا لیوتار می اندازد که در موقعیت کنونی جهان ودر وضعیت پسامدرن بعضی سوالات بصورت بنیادین بی پاسخ اند ...اینکه چرا می خندیم چرا گریه می کنیم چرا باید دین از سیاست جدا باشد چرا عاشق می شویم چرا درس می خوانیم ...امروز که تصمیم گرفتم بلاگ ام را refresh کنم دیدم بد نیست ترجمه ی آهنگ spanish train را برای دوستان بگذارم اثری با یک پرسش اصلی در مورد نبرد میان خیر و شر در درون ما یک شاهکار جهانی از خواننده ی محبوب انگلیسی chris de burgh
قبل از آن به پیشنهاد جمعی از دوستان و شیوه ی همیشگی بلاگ کمی در مورد دریدا بحث می کنیم
با اینکه دوستان واساتید زیادی در ایران در مورد دریدا بحث های مفید نموده اند ولی به گمان حقیر نیاز کنونی جامعه ی ما که یک جامعه ی در حال گذار و ما قبل دمکراسی است به ساختار شکنی دریدا بسیار بیشتر از آن است امیدوارم بسط این اندیشه ی نوین جهانی انگیزه ی چند صدایی و مشارکت را در همه ی ما تقویت نماید .....(بیو گرافی کوتاه ) ژاک دریدا در سال 1930در خانواده ای یهودی در الجزیره به دنیا آمد در میان فرانسوی های آنجا بزرگ شد ودر سال 1949به پاریس رفت و به تحصیل فلسفه پرداخت در سال1962 با انتشار ترجمه ی کتاب سر چشمه ی هندسه تاثیر هوسرل بر او آشکار شد . دریدا با انتشار سه کتاب در سال 1967 با عناوین آوا و پدیدار -نوشتار و تمایز و پیرامون گراماتولوژی خود را به عنوان یک اندیشه ی نوین در فلسفه که متاثر از هایدگر و نیچه است به جهانیان معرفی کرد .در سال 1972 دریدا دوباره با انتشار همزمان سه کتاب مواضع -حاشیه ها در فلسفه ...و بارآوری حضور خود را تثبیت کرد دریدا به عنوان استاد ادبیات تطبیقی در دانشگاه ییل کتاب ها و مقاله های زیادی را منتشر کرد که برخی از آنها عبارتند از ..کارت پستال - شاید -از سقراط تا فروید و فراتر و.. فلسفه برایش بهانه ای بود تا روزی بتواند به ادبیات بپردازد در نخستین مصاحبه ی دریدا وقتی از وی پرسیده شد چرا کارت پستال را به شیوه ی رمان نوشته است گفت در پی این ندای درونی که ادبیات چیست ؟به فلسفه رسیده و سپس به به این پرسش که نوشتار چیست؟ وهمین سرچشمه ی نوشتن گراماتولوژی شده است که در ادامه به کارت پستال می رسد . دریدا بزرگترین اشتباه در بیش از دو هزار سال قدمت فلسفه را کلام محوری می داند این اشتباه را پدارن معنوی دریدا نیز جستجو کردند برای نیچه این خطا مسیحیت است و برای هایدگر متافیزیک...بیشترین دغدغه ی دریدا در باب متافیزیک نقد او به عناصر دوقطبی و سلطه ی آنها بر اندیشه بود ..بد در برابر نیک -نیستی در برابرهستی-دروغ در برابر حقیقت - ذهن در برابر ماده و.. این دو قطب هرگز به صورت مستقل وجود ندارند و گاهی با حضور معیار اخلاقی یکی بر دیگری برتری می یابد و اندیشه را به خطا می برد دریدا مفهوم برتری و پایگان ارزشی را انکار می کند (این بحث ادامه دارد ..)
spanish train
There's a Spanish train that runs between
Guadalquivir and old Saville
And at dead of night the whistle blows
and people hear she's running still
And then they hush their children back to sleep
Lock the doors, upstairs they creep
For it is said that the souls of the dead
Fill that train ten thousand deep
Well a railwayman lay dying with his people by his side
His family were crying, knelt in prayer before he died
But above his bed just a-waiting for the dead
Was the Devil with a twinkle in his eye
"Well God's not around and look what I've found
this one's mine
Just then the Lord himself appeared in a blinding flash of light
And shouted at the Devil, "Get thee hence to endless night
But the Devil just grinned and said "I may have sinned
But there's no need to push me around
I got him first so you can do your worst
He's going underground
"But I think I'll give you one more chance"
said the Devil with a smile
"So throw away that stupid lance
It's really not your style"

"Joker is the name, Poker is the game
we'll play right here on this bed
And then we'll bet for the biggest stakes yet
the souls of the dead!!"
And I said "Look out, Lord, He's going to win
The sun is down and the night is riding in
That train is dead on time, many souls are on the line
Oh Lord, He's going to win
Well the railwayman he cut the cards
And he dealt them each a hand of five
And for the Lord he was praying hard
Or that train he'd have to drive
Well the Devil he had three aces and a king
And the Lord, he was running for a straight
He had the queen and the knave and nine and ten of spades
All he needed was the eight
And then the Lord he called for one more card
But he drew the diamond eight
And the Devil said to the son of God
"I believe you'
So deal me one for the time has c
but as he spoke, from beneath his cloak
He slipped another ace
Ten thousand souls was the opening bid

And it soon went up to fifty-nine
But the Lord didn't see what the Devil did
And he said "that suits me fine"
"I'll raise you high to a hundred and five
And forever put an end to your sins",
But the Devil let out a mighty shout, "My hand wins!
And I said "Lord, oh Lord, you let him win,
The sun is down and the night is riding in,
That train is dead on time, many souls are on the line,
Oh Lord, don't let him win..."
Well that Spanish train still runs between,
Guadalquivir and old Saville,
And at dead of night the whistle blows,
And people fear she's running still...
And far away in some recess
The Lord and the Devil are now playing chess
The Devil still cheats and wins more souls
And as for the Lord, well, he's just doing his best
And I said "Lord, oh Lord, you've got to win
The sun is down and the night is riding in
That train is still on time, oh my soul is on the line
oh lord.you've got to win

قطار اسپا نیایی بین گوادال و سوبل در حال حرکت است
سوت قطار در عمق شب می پیچد و مردم میشنوند که همچنان درحال حرکت است...
و بچه هایشان را ساکت وبه رختخواب بر میگردانند..
درهارو قفل میکنند و آرام به طبقه بالا میخزند..
برای اینکه گفته شده بود ارواح مرده اون قطارو پر کرده بودن به عمق 10 هزار
یکی از ماموران راه آهن درحالیکه آشناهایش در کنارش بودنددر بستر مرگ بود
خانواده اش گریان بودند...زانو زده و قبل از مرگش دعا میکردند.
اما درحالیکه چیزی به پایان زندگی اش باقی نمانده بود بالای تخت خوابش
شیطان با برقی در چشم ایستاد و
"خوب.خدا در این حوالی نیست تاببیند من چه چیزی یافتم ...این یکی مال من است"
در همان لحظه خدا ظاهر شد با یک برق خیره کننده.و به سوی شیطان فریادی زد که
:برو گمشو به اعماق شب...
ولی شیطان فقط پوزرخندی زد و گفت" ممکن است من مرتکب گناهی شده باشم
ولی احتیاجی نیست که منو از خودت برانی.
من اونو زودتر به دست آوردم .پس تو هرکاری که از دستت برمیاد میتونی انجام بدی
(بدترین کاری که ازدستت بر میاد).اون داره به اعماق زمین میره .
ولی من یه شانس دیگه به تو خواهم داد..این رو شیطان گفت با یک لبخند.
پس اون نیزه احمقانه تو کنار بذار. چون این واقعا.بهت نمیاد
جوکره... اسم بازی پوکره..
ما بازی خواهیم کرد درست همینجا روی تخت اون.و ماشرط بندی میکنیم برای بزرگترین
جایزۀ ممکن.... روح این مرده..."
و من گفتم:"خدایا..مواظب باش..او داره برنده میشه..خورشید غروب کرده
و شب در راه است .اون قطار مرگ هنوز در راه ..ارواح زیادی در خطر هستند..
اوه خدایا...اون داره برنده میشه."
بعد مامور راه آهن ورقها رو بر زد و به هر کدام 5 کارت داد.و اون مدام برای خدا دعا میکرد
وگرنه قطاری که مجبور به روندنش بود......
بهر حال...شیطان سه تا آس داشت با یک شاه..
و خدا...اون داشت استریت رو جور میکرد.اون یک (بی بی)داشت.و یک سرباز و نه و ده پیک
.تنها چیزی که لازم داشت یک هشت بود.
بعد خدا یه کارت دیگه خواست...ولی يه هشت خشت دريافت كرد...
و شیطان به خدا گفت:"فکر کنم میخواستی استریت کنی...پس یک ورق به من بده
که تا وقت باقیه بفهمیم چه کسی پادشاه اینجاست."
ولی درحالیکه اون حرف میزد از زیر ردای خودش یه اس دیگه در آورد...(تقلب کرد)
ده هزار روح پیشنهاد شروع کار بودن...و اون خیلی زود به پنجاه و نه تا رسید...
اما خدا تقلب ابلیس را ندید و گفت:همین کافی است ..من 150روح اضافه میکنم
و برای همیشه به گناهان تو پایان خواهم داد...
ولی شیطان فریاد بلندی کشید:دست من برد(من بردم.).... 
و من گفتم:"خدایا...اوه خدایا...تو گذاشتی اون ببره..
خورشید غروب کرده و شب در راه است اون قطارمرگ هنوز در راه ...
ارواح زیادی در خطرهستند..اوه خدایا به او اجازه نده ببره...
بهرحال اون قطار اسپانیایی هنوز در حال حرکته
از گوادال کیویر تا اولد سویل
و سوت قطار در اعماق شب می پیچد و همه میترسند از اینکه آن هنوز حرکت میکند....
و خیلی دورتر پس از یک استراحت کوتاه..خدا و شیطان حالا در
حال بازی شطرنج هستند..و شیطان هنوزهم تقلب میکند و ارواح بیشتری میبرد..
.و درباره خدا...اون بهترین کاری که از دستش برمیاد انجام میده..
و من گفتم خدایا...اوه خدایا تو باید برنده بشوی..
خورشید غروب کرده و شب فرا رسیده..اون قطار مرگ هنوز در راه ....
اوه روح من هم در خطر است...
اوه خدایا تو باید برنده شوی......

